|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 19:31 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
عید سعید قربان،تجلی گاه پرستش معبود است. عید گذشتن از تعلقات نفسانی، عید آزادی از بند نفس، عید رهیدگی و عشق وایمان است. عید قربان بارش شکوفه های رحمت بر دل خشک کویری ما ست . قربانگاه اسماعیل(ع)کلاس درس فداکاری و جهاداکبر است.پدری چون ابراهیم (ع)موظف است فرزندی چون اسماعیل را ذبح کند. ذبح اسماعیل (ع)تنها ذبح فرزند نیست ، بلکه ذبح دنیا و پشت پا زدن به همه چیز است . عید سعید قربان ، روز بندگی و بخشودگی بر شما عزیزان مبارک و فرخنده باد . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 8:47 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
شب یلدای فراقت را به کدامین ظهور صبح پیوند زنم ؟ بی خوابی های شب طولانی تنهایی ام را باکدامین قصه های انتظار از سر بگذرانم ؟ سرمای دوری تو را در زیر هیچ کرسی گرمی نمی توان از یاد برد و ترک های دل های به خون نشسته مان را با هیچ قاچ هندوانه ای نمی توان نمایان کرد و دانه های یاقوت اشکمان را درمیان دانه های سرخ انار جای نهان کردن نیست ! باور کن که مدت هاست لب هایمان خنده شکر لب پسته های شب یلدا را از یاد برده است . پس آن میهمان عزیز شب یلدا کی خواهد آمد و این قصه بی پایان دلتنگی کی به سر می رسد ؟ تمام ورق های دیوان حافظ به بهانه خبر ظهور تو ، تفال زده می شوند و دیگر مثنوی خوانی و شاهنامه سرایی نمی تواند اندکی از دلتنگی ما را بکاهد . بر روی پشت بام و زیر سقف آسمان دراز می کشیم و ستاره های هجرانت را می شماریم تا خوابمان ببرد ، شاید که با صدای اذان صبح تو ، یلدای انتظار ما به پایان برسد و فجر نگاهت ظهور کند ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 13:0 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
شب شمع و گل و پروانه شب ، شب بریدن از تنهایی ، شب بریدن از تکرار یک سال روز مرگی ، شب ، شب دلبستن به خاطرات پدر ، شب پیوستن به قصه های تازه تر مادر، شب ، شب آیینه و عود ، شب غزل های ناب حافظ وسعدی، شب عاشق نوازی های پیر جنگی شهر، نبض کند زندگی دوباره به تپش در آمده است و « شب عاشقان بیدل » کم کم رنگ تغزل به خود می گیرد. امشب شمع و گل و پروانه گرد آمده اند،تا دوست کجا قدم گذارد خوش تر! امشب هر خانه منتظر کسی ست، جز خانه تنهایی؛ خانه ای که هم او یارانش را فراموش کرده است و هم یارانش او را ، امشب « اندوه » با هیچ کس قرار ندارد و قرار نیست کسی اندوه داشته باشد، شبی نه نورانیت معرفت پیران که تجارب خود را آسان و بی منت به جوانان می آموزند، شبی به سردی تمام قهرها و به گرمی تمام آشتی ها ! اما چه سخت است برای آنانکه پیش روی شان جز تنهایی نیست ؛ تنهایی در خانه ای متروک ؛ امشب دل ببندیم به « یک دل » بودن ، خواستن از ته دل ، آیینه هم بودن ! امشب ، کنار لحظه های آسمانی دست ها را در کنار هم به « یا قدوس » بگشاییم، شبی خوش است ، شبی از جنس شب های بلند آسمانی که در ذهن عظیم کهکشان ها می نشیند، نغمه « یامن اظهر الجمیل و ستر القبیح » شبی خوش است؛باز کن پنجره را تا به آن رهگذر خسته و تنها که مچاله شده از سوز زمستان بدهی گرم،سلام! دریغا از شب های دیروز که به خوبی و خوش گذشتند، افسوس به شب های امروز که بی رنگ می شوند ! افسوس ! از شب های فرداها که اندک اندک از خاطرات تهی خواهند شد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 12:57 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
شبی در شب ترین شب ها ، تو ماهم می شوی آیا ؟ تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا ؟ شبیه یک پرنده ، خیس از باران که می آیم ، تو با دستان پر مهرت ، پناهم می شوی آیا ؟ پس از طی کردن فرسنگ ها راهی که می دانی ، کنار خستگی های ، تکیه گاهم می شوی آیا ؟ شنا کردن میان خاک را بد من بلد هستم ، تو اقیانوس موج آماج راهم می شوی آیا ؟ نگاه ناشیانه به هستی داشتم عمری ، تو تصحیح تمام اشتباهم می شوی آیا ؟ اگر بی روز و بی تقویم ماندم من ، به وصل فصل هایت ، سال و ماهم می شوی آیا ؟ برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری ، برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا ؟ شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد ، تو در صبح اساطیری پگاهم می شوی آیا ؟ صبور و ساده ای اما ، عمیق و ژرف ، عشق من ، برای حرف نجوا ، نعره چاهم می شوی آیا ؟ پس از صد سال اگر بد ترجمه کردی نگاهم را ، به پاس اشک هایم عذر خواهم می شوی آیا ؟ تو شیرینتر از آن هستی که شادابیت کم گردد، و از خود تلخ می پرسم ، تباهم می شوی آیا ؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 22:34 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
بی نور عشق نتوان رخسار یار دیدن بی عاشقی نشاید بر وصل او رسیدن عشق است بال انسان ای مرغ باغ سبحان بی بال عشق نتوان بر عرش جان پریدن عشق ار به کوه و صحرا آواره ساخت ما را از این شرر توان هم بر طور دل رسیدن گر جرعه ای می وصل خواهی ز کوثر عشق باید به وجد و مستی جام بلا کشیدن ما و هزار زاری از عشق روی آن گل و ز گل به ناله ما صد پیرهن دریدن گل های باغ عالم بوی وفا ندارد الا گل وصالش از باغ عشق چیدن آیین عاشقان چیست جویای وصل بودن شرط وصال چبود از عالمی بریدن از ما نهادن سر بر خاک کوی معشوق تا او کرا بخواهد از خاک بر گزیدن سوزد اگر آتش عشق صد خرمنت (الهی) نتوان به سوختن هم دست از وفا کشیدن شاعر :الهی قمشه ای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 14:22 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه عشق گاهی طعم وصلت میدهد مزه ی شیرین و حدت میدهد عشق گاهی شوری هجران دوست تلخی هرگز ندیدن اوست عشق گاهی مشق های کودکیست حس بودن با خدا در سادگیست عشق یعنی با تو بودن ، ما شدن عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد و درون دست خویش گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند ز پیش عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز گاه در چشمان مشکی اشک ریز عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند گاه میل لیلیش با جام مجنون آن کند عشق گاهی در فنا معنا شود واژگان دفتر کشف و تمناها شود عشق یعنی اشک توبه در قنوت خواندنش با نام غفار الذنوب عشق یعنی چشمها هم در رکوع شرمگین از نام ستار العیوب عشق یعنی سر سجود و دل سجود ذکر یا رب یا رب از عمق وجود عشق را گو : هر چه می خواهد شود با تو اما عشق پیدا می شود بی تو اما عشق کی معنا شود |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 14:21 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ای معبود یکتا و یگانه من از غربت به خود دارم نشانه کبوتر بودم و دنبال دانه که گم کردم در این ره آشیانه کتاب عشق را تا باز کردم به کوی عاشقی پرواز کردم منم اینک غریب و دلشکسته که مهر از عالم و آدم گسسته دو بالم خسته از رویای پرواز ندارم حنجره خوانم به آواز: که رویایم غم پرواز دارد صدایم ماتم آواز دارد پریدم در هوای بیقراری نشستم روی شاخ مهربانی زبی مهری به بالم سنگ آمد همه گیتی به چشمم تنگ آمد به خاک افتاده ام از بام هستی بگو تا کی چنین پرواز پستی؟ بگیر اینک دو بال کوچک من به دور خود بپیچان پیچک من مرا با بال تو پرواز باشد به نای و حنجره آواز باشد از آن دست بلندت اوج گیرم ز دریای وجودت موج گیرم رهایم کن ز شوق تور و دانه در آغوش تو می خواهم بسازم آشیانه به دام عشق خود بنما اسیرم که پا از دام عشق تو نگیرم برگرفته از http://www.eshghogham.blogfa.com/ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 6:55 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
در اولین شب ماه گرانمایه ذی الحجه و کوچ کاروانیان به شهر آرمان ها و کعبه دلها ...
حالا هنگام آن است که بشوییم تن را و جان را در زلاترین چشمه هستی و بیالایم و جودمان را از برگ های سیاه گناه . اکنون در پاییز گناهی دیگر قدم در مصلایی از نور می گذاریم تا همسفر با فرشتگان،معبود خویش را بخوانیم. اکنون عطر خوش جامعه نمازگزاران،جهان را مدهوش می کند،آنان که می آیند تا آسمانی شوند. این خیل پر شتاب به چه میهمانی می روند با چنین جامه هایی پاکیزه ؟ آری،اینان می آیند تا با یک تکبیر،زمین را میهمان آسمان کنند و بر سجاده هایی از جنس ابر،زیر پلک تر خورشید،به طواف و نماز بنشینند. هر روز با برخاستن دست های مان به سوی آسمان،نقشی از ملکوت بر دستانمان حک می نماید؛نقشی که روز حساب،نماز گزاران را تمیز خواهد داد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 6:53 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
بی نور عشق نتوان رخـسـار یـار دیدن بی عـاشـقـی نشاید بر وصـل او رسیدن عشق است بال انسان ای مرغ باغ سبحان بی بال عشق نتوان بر عرش جان پریدن عشق ار به کوه و صحرا آواره ساخت ما را از این شرر توان هم بر طور دل رسیدن گر جرعه ای می وصل خواهی ز کوثر عشق باید به وجد و مستی جام بلا کشیدن ما و هزار زاری از عشق روی آن گل و ز گل به ناله ما صد پیرهن دریدن گل های باغ عالم بوی وفا ندارد الا گل وصالش از باغ عشق چیدن آیین عاشقان چیست جویای وصل بودن شرط وصال چبود از عالمی بریدن از ما نهادن سر بر خاک کوی معشوق تا او کرا بخواهد از خاک بر گزیدن سوزد اگر آتش عشق صد خرمنت (الهی) نتوان به سوختن هم دست از وفا کشیدن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 12:25 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که از خواب بیدار می شوم سراسر روز بر من بتاب ، بگذار هر دقیقه زمانی باشد برای همنشینی با تو ؛ خدایا ! وقتی که شب می رسد بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرامش گیرندبگذار که خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد و آگاه باشدکه من متعلق به تو هستم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 23:42 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
- خدایا ، تو را سپاس می گویم به خاطر نعمت هایی که صلاحم در آن نبوده است و از آن محروم شده ام ! - خدایا ، تو را سپاس می گویم به خاطر نعمت هایی که داده ای و مرا شایسته آن نعمت ها دانسته ای ! - کریما ، تنها تویی برازنده سپاس که بخشنده عطایی و عفو کننده خطا ! - خدایا ، نعمت تلاش را و نعمت خدمت به بندگانت را بر ما افزون گردان و روزی ما را درآسانی و فراوانی قرارده ، نه در دشواری های غیر قابل پیش بینی و نه در بلاهای زمانه ! - الهی ، همدلی و وحدت و یک رنگی و صفا را سر لوحه رفتار و گفتارمان قرار ده تا این که موجب افزونی روزی ما و رضایت تو گردد ! - الهی ، زبان ما را به تسبیحت آشنا و دل ما را مالامال از عشق خویش نما تا به زندگی ، از دریچه «تکلیف » و « وظیفه » نگاه کنیم و در تمامی اعمال ، توجه به رضایت حضرتت داشته باشیم ! - ای خدای آسمان های آبی ، در را ه ناشناخته زندگی ، یاری مان کن . - بار الها ، به عظمتت سوگند در هیچ حال تنهایمان مگذار که بی عنایات تو ، سر در گم و بی کس ، سرگشته و تنهاییم ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 23:58 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
پروردگارا ! مرا چون خورشید ، روشنایی ده و گرما بخش ؛ مرا چون مهتاب و ستارگان نوازش گر چشمان دیگران در تاریکی ها،مانند دریا زلال و پاکیزه، همچون ابر بهار،لطیف و سایه گستر و چون شاخه ای گل زیبا و عطر آگین قرار ده ! خدای من ! نمی دانم چه بخواهم،تو برایم بخواه که می دانم بهترین ها را برایم اراده خواهی کرد؛ ای محبوب لایزال ! مرا آینه دار اسما و صفاتت قرار ده ، تا چون تو از بدی های دیگران درگذرم؛چون تو ، به همگان فیض برسانم و همانند تو برعیب های دیگران پرده پوشم. خدای من ! چشمانی گریان عطایم کن تا با آن،دل خود را شست و شو دهم و آن گاه،تو را به تماشا بنشینم. معبود من ! دلم رااز دو حسرت بی ثمر پاک بدار،حسرت چیزهایی که ندارم و حسرت آنچه از دست داده ام . پروردگارا ! تو آنان را که به قلب دیگران شادی می بخشند دوست داری؛ به من توفیقی ده تا به آنها که از شادی محرومند،شادمانی ببخشم،زیرا می دانم برق شادمانی دل هاشان،فرا روی تاریک زندگی ام را روشنایی خواهد بخشید و روزی قلب مرا نیز سرشار از شادمانی خواهد ساخت . خدایا ! چه شرمنده خواهم شد،آنجا که مرغان آسمان به تسبیح تو مشغول باشند و من خاموش و بی خبر! مژدگانی که سحرگاه گل از غنچه شکفت حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 10:34 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
... و آغاز می شود شعر ناسروده زندگی به اعتبار تحول و تحویل . تحول این بی کرانه آب و آب و آب و تحویل دورانی به بزرگی تقویم تاریخ . ظلم و عدالت ، طغیان و اطاعت ، رهایی و اسارت ، عشق و هوس ، آشتی و جنگ ، زندگی و مرگ فرش خاکی زمین گسترده می شود از زیر خانه کعبه،مرکز طواف های هفت گانه،که به وسعت تکامل انسان جا دارد . این مدور آب را زمین می گرداند،از برکت مقام کعبه. روز دحو الارض(بیست و پنجم ماه ذی القعده)برای اهل معنی و صاحبان سیر و سلوک،یکی از روزهای مهم سال است. یکی از چهار روزی است که روزه اش بسیار سفارش شده و این روزی است که رحمت خدا در زمین منتشر گردیده است . خدایا؛در این روز دلم را دریاب!موج های فتنه و هوا و هوس،سرزمین دلم را در بر گرفته است، الهی؛دلم را کعبه خود گردان و به نور ایمانت محکم کن . پروردگارا ! آن گونه که در این روز خشکی ها زمین را در دل امواج گستردی و طوفان آب های سرکشی را از کبر و غرور و سرکشی باز داشتی،از کعبه دلم زیبایی های فضایل را بگستر تا طوفان سرکش و طغیان نفسم را مهار کند. در این روز،مرا برای طواف خودت در خانه و کعبه دلم محرم ساز. اللهم داحی الکعبه خدایا ! لانه فکر ما را که تنها به قدر آب و دانه جا دارد،وسعت بخش و مطاف دل را مدار خانه خویش روزی کن!(فرازی از دعای دحو الارض) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 20:56 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش خانه من و تو آنجا بود... آنجایی که هنوز خدا میان مردم ارزش داشت؛ قسم معنی خود را از دست نداده بود و پیمان شکستنی نبود. کاش خانه من و تو یک اتاق کوچک خیلی قدیمی بودکه حتی وقتی باران می آمد از سقفش آب می چکید، کاش زمستانها از شدت فقر وسیله گرمایی نداشتیم و تابستانها از گرمای طاقت فرسا رنج می بردیم . کاش خانه من و تو اصلا خانه نبود ؛ یک چادر صحرایی بود و من و تو مثل دو آدم آواره هر روز آن را یک جا بر پا می کردیم؛ کاش من و تو هیچ چیز نداشتیم ؛ کاش هر روزصبح وقتی خورشیددرآسمان به مردم لبخندمی زد تو خوشبختی مرا در سکه های زر نمی دیدی و به خاطر تهیه اموال دنیا،مرا در خانه سلطنتی مان تنها نمی گذاشتی، می گفتی یک تار موی مرا با تمام دنیا عوض نمی کنی ، پس چه شد که بدون من به دنبال دنیا رفتی ؟ کاش خانه من و تو هیچ چیز نداشت جز یک چراغ ، نه حتی چراغ هم نمی خواست ؛ کاش خانه من و تو ویران ترین خانه بود ولی ... ولی تو دوستم داشتی ...و با من مثل یک عروسک کوکی رفتار نمی کردی؛ کاش به من دروغ نمی گفتی و دل شیشه ای مرا که در کف دست گرفته بودم باور می کردی. هر چند که دیگر به تنهایی روزها و تاریکی شب ها عادت کرده ام. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 22:34 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
میقات ، مقدمه ورود به حرم کبریایی واژه میقات به معنای وقت است . وقت دل دادن و دل کندن است.دل کندن از رنگ ها و خواسته های دنیوی و مادی است.وقت دل دادن به اوست.باید دل را به او سپرد و با او یکی شد.تا به او دل ندهی،تا به او دل ندهی،تا با او یکی نشوی نمی توانی با او باشی. باید به همه تعلقات و دل بستگی ها پشت و از مظاهر دنیوی دوری کرد و هر چه را آسمانی نیست حرام شمرد. احرام ، آموزشگاه درس مقاومت احرام یعنی پشت نمودن به دنیا و رو به سوی خدا و اجابت امر خدا احرام ، تجلی قیامت است . همان صحنه ای که همه انسان ها با لباسی یک شکل سر از قبر در می آورند. برای ́محرم شدن باید ۥمحرم شویم. تن آدمی ، شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت لباسی که انسان هنگام احرام می پوشد رنگ لباس تولدومرگ است .در هر دو حالت لباسمان را خودمان بر نمی گزینیم . جامه سپید را بر تن می کنیم و می خواهیم مانند لحظه تولد که پاک و معصوم وهمچون کبوتر سبک بال هستیم پرواز کنیم تا به بالاترین نقطه کمال برسیم. تلبیه یا اجابت دعوت حق تلبیه،اجابت ندای الهی و سروش آسمانی است. تلبیه،آهنگ فتح دلهاست.تشکر از همه انبیا و اولیای الهی است که دل های آنان با نور الهی آشنا بود. تلبیه،کلید ورود به اعمال و محرمات حج است کوتاه ترین سخن با هزاران مفهوم.با گفتن «لبیک اللهم لبیک » وارد حج می شویم و دریچه دل را به روی شیطان می بندیم. پناهندگی به خدا در پرتو سعی سعی به معنای تلاش و کوشش ،صبر و مقاومت است. آب مایه حیات و نشانه رحمت و مظهر پاکی و طهارت و تطهیر کننده است. همیشه باید امیدوار باشیم.باید همواره به خوف و رجا توجه داشت؛امید به رحمت خدا و ترس از کیفر گناهان . هروله و سعی بین صفا و مروه نشانه تواضع و افتادگی انسان در پیشگاه خداست و بقایای کبر و خودخواهی و آنچه را در ظاهر و باطنش بوده است،از بین می برد. عرفات ؛ سرزمین معرفت عرفات ،سرزمین شناخت و معرفت ، شناخت رب العالمین ، شناخت خود و گناهان خویش ، شناخت دیگران و نیازهای آنان است . سرزمین خاطره ها و ناله ها و اشک ها و نیایش ها و ستایش هاو توبه هاست . محل تولد دوباره انسان و بازگشت به خویشتن ؛ سرزمین مقدسی که خداوند از میهمانان خود پذیرایی می کند و آنان را به سفره خویش می خواند . عرفات ، جایگاه امضای ورقه عبودیت به مشعر و منا و وصل و لقاست. روز عرفه ،روز پرواز به سوی آزادی و رهایی از اسارت و گسستن زنجیره های گناه و عصیان است. وقوف در مشعر الحرام واژه مشعر به معنای محل درک و شعور و محل آگاهی و بصیرت است. شب مشعر ، شب اندیشه است. شب مشعر،شب آرامش و سکوت است.شبی ملکوتی و روح افزاست و باید به دور از هیاهو،گوشه ای آرام بگیری،به گونه ای که هیچ صدایی به جز صدای مناجات به گوشت نرسد. در شبی مهتابی که ستارگان چشمک زنان در انتظار گفت و گوی تو با معبود هستند،دست نیاز به سویش دراز کن. بایداز لا به لای ظلمات دنیا،وسایل نجات خود را آماده کرد.قطره اشک مومنان در شب ها وسیله نجات آنان در روز قیامت است. منا ؛ صحنه امتحان الهی منا به معنای آرزو،خواهش و تمنا است. ورود به سرزمین منا،ورود به سرزمین آرزوهاست،درواقع به سرزمین آرزوهایت رسیده ای. چه آرزویی از این بالاتر که به مقام قرب الهی برسی؟بدان که هرچه از دوست رسد،نیکوست . منا وادی قرب و تجلی گاه عنایات خاص حضرت معبود است. طرد شیطان با رمی جمرات اولین کاری که در سرزمین آرزوها انجام می شود طرد شیطان و شیطان صفتان و نشان دادن تنفر از آنان است. در هر مرتبه از سنگ زدن به شیطان باید یکی از صفات شیطانی همچون حسد،غرور، کبر و ریا را از خود دور کنیم . اسرار قربانی قربانی وسیله رحمت الهی است. پس از سنگسار کردن شیاطین،نوبت خنجر کشیدن بر روی هوس ها و تمناهای دل است. قربانی کردن؛یعنی فدا کردن بهترین های خود در راه محبوب و گذشتن از بهترین ها برای رسیدن به معشوق. قربانی کردن،اثبات عشق و تسلیم است. آثار حلق و تقصیر از دیگر اعمال پر راز و رمز مناسک حج،تقصیر است. با تراشیدن و کوتاه کردن مو،غرور و تکبر را از سر بیرون می کنیم و به تطهیر روح و روان می پردازیم. از بین رفتن زیبایی ظاهری؛پایان دلبستگی های دنیوی و اینکه به خاطر محبوب حاضر می شوی زیبای هایت را از دست بدهی. بیتوته ؛ فرصتی مناسب برای راز و نیاز باید دل را از هر چه غیر دوست است،تطهیر کندو بیتوته،بهترین زمان برای دوری از دغدغه ها و سرگرمی های دنیاست؛ زیرا دیگر چیزی از دنیا وجود ندارد که چشم دل را اسیر کندو قلب را تسخیر سازد. بیتوته؛ناب ترین لحظه ها برای پاک سازی و خانه تکانی دل از هوا وهوس ها و وسوسه های شیاطین و سرگرمی های دنیاست. زمانی آلودگی ها از بین می رود که جام دل شکسته،آنگاه حق تعالی متجلی می شود. زیارت بیت و استلام حجر پس از گفتگوی عاشقانه با معبود و خلوت کردن باحضرت دوست،اینک تا چند قدمی خانه اش چیزی نمانده است. باید با کبوتران سپید پوش،با دلی پر امید و رویاندن شکوفه لبیک بر لب خود،به جویبار رحمت الهی برسی و گردش حلقه بزنی. خورشید که در دل طلوع کند،برف تمناهای دنیا را آب می کند.حرم ،قطعه جدا شده ای از بهشت موعود در این عالم خاکی است.شرط ورود به حریمش،دوری از آلودگی و تیرگی هاست. با بالی از عشق و ایمان و دلی سر شار از امید و رحمت،هم گام با فرشتگان الهی در عرش،هم دل و هم رنگ،زمزمه کنان خود را به اقیانوس بندگی می اندازی. طواف،شاه بیت پر طروات و دل نواز غزل شیوا و شکوهمند حج است و تبلور مقام قرب و وصل عبد و معبود است. رو به سویش می ایستی درست در چند قدمی اش هستی. مروارید اشک مجالت نمی دهد و گونه هایت تر می شود و تو می شوی سبک بال و تا کهکشان دوست بال و پر می زنی و قطره می شوی و خجل می شوی چون دریا می بینی . هنگامی نسیم رحمت را احساس می کنی که یاد و نام او ورد زبانت شود. حجکم مقبول ؛ سعیکم مشکور پیشکش به استاد اخلاق ارجمندم ؛ که نتوانستم شایستگی شان و منزلت ایشان را ادا سازم. دعا خیر اهل دل ؛ ره توشه مان باد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 22:27 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند، پس هر وقت توی قسمت تاریک زندگی ات واقع شدی ، بدان که خدا قصد دارد یک تصویر زیبا از تو بسازه . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 22:55 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانم که هیچ معشوقی چون تو ؛ عاشقانش را دوست نداشته و هیچ عاشقی چون من به معشوق خویش جفا نکرده است . می دانم که هیچ معلمی چون تو؛ تکالیف شاگردانش را آسان نگرفته و هیچ شاگردچون من مشق عشقش را بد خط ننوشته است . می دانم که هیچ باغبانی چون ؛ تو برای خارهای باغش دل نسوزانده و هیچ خاری چون من ، دل باغبان خویش را نرنجانده است . می دانم که هیچ شمعی چون تو ؛ به پای پروانگان خویش آب نشده و هیچ پروانه ای چون من ، دل شمع خویش را نسوزانده است . می دانم که هیچ گلی چون تو ، به شوریدگی بلبلان دل نمی سپارد و هیچ بلبلی چون من از بوستان گلشن دل بر نمی گیرد! می دانم که هیچ منتظری چون تو ؛ صبورانه چشم به راه یارانش نمانده و هیچ منتظری چون من راه وصل یار را گم نکرده است! اما ! هیچ شوریده سری چون من بی سامان نبود که شب فراقش را پایانی نباشد و دلتنگی هایش به سرانجام نرسد! گویند عشاق را جز صبوری نشاید!!! ولی با این دل زبان نفهم چه کنم که شیوه صبر نمی داند و شرط انتظار را از یاد می برد و بی پروا بر دایره رسوایی ام می رقصد؟ آوازه جنونم ، ترانه کوچه بازاری عقلا شده است ! دلت راضی نشود که این مجنون بی سر و پا ، در حسرت یک غمزه ی لیلی آفرینت ، در آوارگی غریبانه اش جان بسپارد! او با یک گوشه ی چشم تو پادشاهی عالم را خواهد نمود ! پس گدا نوازی کن ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 23:12 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
آن روز که نسیم نور زمین را از عطر میلاد تو آکند و فرشتگان بال در بال مقدم منورت را گلباران کردند. آسمان آیینه بندان عشق بود و زمین زیر چتر خورشیدی در انتظار به آغوش کشیدن مردی از تبار محمد(صل الله علیه و آله وسلم) بی قرار شد پر تپش شده بود. آن روز تاریخی،مدینه مواج از شفافی عشق بود و سرانجام آسمان نور افشانی شد. لحظه هابرقدوم تو سجده گذاشتند.وثانیه ها عطشناک تا اوج آسمان فواره کشیدند. میلاد خجسته حجت حق،حضرت امام رضا (علیه السلام) بر همه رهروان راستین آن امام مبارک باد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 0:31 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
چه خوش صید دلم کردی بنام چشم مستت را که کس آهوی وحشی را از این خوش تر نمی گیرد! از آن زمان که شنیدم تو را « ضامن آهو » می خوانند ، همچون غزالی رمیده از جفای صیادان ، به هر دشت و صحرایی می خرامم تا شاید روزی گذرم به سر راه تو بیفتد و تیر غمزه ی نگاهت از چله کمان ابرویت رها شود و بر نقطه ی خال سیاه دلم نشانه رود و من شکار عشق تو شوم. اگر چه همه می دانند که مرام صیاد دل ها با همه شکارجیان عالم فرق دارد! تو آن مهربانی که دام نمی گذاری تاغزال خویش را اسیر و در بند خود سازی ! تو همه غزالان را آزاد و گریز پا دوست داری و دلت « رضا » نمی دهد که چشم زخمی به آنان برسد! یا ضامن آهو ! ما را چون آهویی وحشی ، با ریسمان عشق ، به پنجره ی فولادت بسته اند تا دل سرکش مان در جوار مهر بانی هایت ، رام خدا شود و تو ضامن رهایی ما از دام خشم او گردی ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 0:29 توسط رنگین کمون
|
|
||