|
|
|
|
|
ظهار نظرهای قاطعانه بر اساس پندار ها و تحلیل های جاهلانه درد جانکاهی است که متاسفانه هم روابط فردی ما را تیره ساخته و هم نظام اطلاع رسانی ما را بیمار و مشکل ساز کرده است . اگر دیگران حق داشته باشند که بر اساس گمانه زنی ها و پنداشته های خود هر چه می خواهند بگویند و بنویسند ، قطعا ما چنین اجازه ای نداریم. براستی آیا تفاوتی میان زبان و قلم خدا باوری که واقعا به قیامت و محاسبه الهی یقین دارد با زبان و قلم انسان های محروم از اخلاق و دین وجود ندارد ؟ آیا در عمل این باور را نشان داده ایم که « نباید به دنبال چیزی افتاد که اطمینان بخش و یقینی نیست » چه از گوش و چشم و دل در پیشگاه خداوند سوال خواهد شد (1) بالاتر اینکه راهنمای پرهیزکاران فرموده است : « نه تنها آنچه را علم نداری بازگو مکن ، بلکه هر چه می دانی هم گفتنی نیست . خداوند برای همه اعضای بدن تو واجباتی تعیین کرده است که در روز واپسین بر سر آنها با تو احتجاج خواهد کرد».(2) 1- اسراء – 36 2- نهج البلاغه – حکمت 382 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:57 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
هر کس رازهایی دارد که نمی خواهد فاش شود. این رازها گاهی شخصی یا خانوادگی و گاهی هم اجتماعی و مربوط به کار و زندگی است . از سوی دیگر،ناگفته نهادن اسرار هم آسان نیست و آدمیزاده دوست دارد با در میان نهادن رازهایش با دیگران ، خود را سبک تر کند ، همدم و همرازی جست و جو کند و احتمالا چاره ای بیابد . اما مشکل آن است که جمع بین این دو ، یعنی نهان ماندن اسرار و در میان گذاشتن رازها با دیگران ، معمولا ممکن نیست . تجربه های مکرر در تاریخ طولانی زندگی بشر نشان داده است ، رازی که با کسی در میان نهاده شود ، باید بر ملا شده انگاشت . این واقعیت را نباید فراموش کرد که اگر ناگفتن سر برای صاحب آن سخت است ، برای بیگانه ها سخت تر است . و اگر گفتن راز برای صاحب آنجایز شد ، لابد برای دیگران هم جایز شمرده خواهد شد ! این در حالی است که غالبا کمکی هم از دست دیگران بر نمی آید . پس ، باید به این فرموده علی (ع) گردن نهاد که : تنها « صندوق اسرار عاقل ، سینه خود اوست »* و« سخن در بند توست ، تا بر زبانش نرانی و چون گفتی اش تو در بند آنی ...»* نهج البلاغه – حکمت 6 و 381 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:56 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
چوپانی دریک روستای دورافتاده مشغول رسیدگی به گوسفندانش بودکه ناگهان یک اتومبیل آخرین مدل ازمیان گردوغبارنمایان شد . راننده،جوانی بودکه لباس گرانقیمت و شیکی پوشیده بود. از آن پیاده شد و بدون مقدمه گفت : اگر تعداد دقیق گوسفند های گله ات را بگویم، حاضری یکی از آنها را به من بدهی ؟ چوپان ناباورانه نگاهی به جوانک و نگاهی به گوسفند های در حال چرا انداخت و به آرامی گفت : بله حاضرم جوانک لپ تاپ خود را به تلفن همراه وصل و از طریق سایت ناسا به استفاده از GPS ، آن منطقه را پیدا کرد و سپس با نرم افزار Excel مشغول کار شد و با استفاده از فرمولهای پیچیده به پاسخی رسید. آن را به یک مرکز تحقیقاتی Email کرد و چند دقیقه بعد پاسخ دریافت کرد و در نهایت با یک چاپگر ظریف، صدو سی صفحه پرینت گرفت و بعد از مطالعه آنه به چو پان گفت : تعداد گوسفندهای تو دقیقا 1586 است . چوپان که دیداوجواب کاملا صحیحی داده است،اجازه دادیکی ازگوسفندان رابر دارد. جوانک یکی ازحیوانهای زبان بسته را ازگله جدا کردودرصندوق عقب ماشین گذاشت. حالا نوبت چوپان بود. پرسید : اگر من بتوانم شغل تو را دقیقا حدس بزنم،آیا حاضر می شوی آن حیوان را پس دهی ؟ مرد جوان گفت : البته که حاضرم ! - تو یک مشاور هستی . - حدست کاملا درست است، ولی چطور این قدر زود متوجه شدی ؟ چوپان گفت : حدس چندان سختی نبود ! اولا بدون آنکه دعوت شده باشی ، به اینجا آمدی ثانیا از من در مقابل پاسخی که من خودم می دانستم ،توقع دریافت دستمزد داشتی ثالثا به سواالی جواب دادی که من نپرسیده بودم رابعا در باره شغل من کوچک ترین اطلاعی نداشتی ... حالا سگ گله ام را به من پس بده !!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:51 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
خجسته باد نام نیکوی تو ای فرزند سبز پوش پیامبر ؛ ای فرزند علی ،آن برترین ایمان آورنده سلام بر تو ای فرزند زهرای اطهر سلام بر تو ای برگزین خداوند ! سلام بر تو ای این خدا و حجت او بر مردان! سلام بر تو ای نور متبرک الهی ! سلام بر تو ای «صراط» خدا و ترجمان فرمان او ! السلام ای یاریگر آیین مبارک توحید ! ای پاک! ای نکو کردار وفادر! ای داننده رازهای محکم ! السلام ای پاک جان مطهر و ای پارساس برگزیده ! و سلام بر تو ای شهید صدیق * ای هادی دومین که حالی مرثیه خوان مجلس سوگ توییم، و واژه که بر زبان جان ما می رود، رنگی از اندوه محزون تو دارد. آن قوم درجهالت وغفلت فروشده چگونه توراقدرندانستندوبه تماشای خون مبین تو نشستند ؟ ای حسن ! ای ابر مرد شکیبایی های شکوهمند ! همان رسول خدا بود که تو را : «گوشواره عرش » و «سید جوانان اهل بهشت» خواند و امت اسلام را به پاسداشت حق آسمانی تو فرمان داد. اینک در روز اندوهگین سوگ تو از لابلای پرده های اشک ، امواج یادعزیزتورامی بینیم که هردم برساحل نگاه ما –دوستداران تو -میکوبد و داغ سنگین اهل بیت علیه السلام را فرا یاد می آورد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 9:11 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دل گریه کن ! چندان بلند که فرشتگان به همنوایی با تو برخیزند . گریه کن ! چندان که اشک هایت فانوسی شوند جاری ، و جهان در اندوه الماس های تو شناور شود. گریه کن ! که تاریک ترین شب جهان حلول کرده است . گریه کن ! که سید جوانان اهل بهشت ، به دست مسموم ترین زن تاریخ ، در خون نشست. گریه کن بر قهرمان بی بدیل جمل و حنین و نهروان ! گریه کن ! بر«صبوری» ، بر «حلم» که بی او ، غریب ترین واژه های دفتر روزگارند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 9:6 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب ! زیباترین گل از گلستان مهربانی و عطوفت شکوفا می شود . گل بی خار که رایحه دل انگیز مهربانی با خلق را به مشام جان می رساند. گلی که هیچ گاه رخ در نقاب خشم نکشید و شمیم روح فزای عفو و گذشت را فضای دل ها پراکند. دل را به دسته گل های انتظار آذین می بندیم و چشم به راه مولود فضیلت ها و سرمشق دفتر عارفان و سالکان ، امام موسی کاظم (ع) می نشینیم و ندا سر می دهیم ؛ ای سرمشق مقاومت و صبوری ! ای اسطوره پرشکوه و هارون شکن ؛ ای مهربان خوش آمدی . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 21:31 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
«ابابصیر» روزی از امام کاظم (ع)پرسیدامام را چگونه می توان شناخت ؟ امام فرمود:امام را از چند راه می توان شناخت . نخست اینکه امامت اوتوسط امام پیشین تصریح شده باشد. دوم آنکه هر پرسشی از او شد،بتواند پاسخ گویدو از جواب در نماند و اگر هم از او پرسشی در زمینه ایی که پاسخ آن لازم است نشد،خودش سخن شروع کند و آن مسئله را حل نمایید سوم از آینده خبربدهد. چهارم همه زبان ها را بداند و بتواند با هر زبانی که با او سخن می گویند،به همان زبان پاسخ دهد . سپس روبه ابا بصیر کرد و با لبخندی معنی دار فرمود: پیش از آنکه این مجلس خارج شوی این نشانه ها را خواهی دید! در همین اثنا مردی از اهالی خراسان وارد شد و با تکلف فراوان به زبان عربی با امام سلام و احوالپرسی کرد، اما امام پاسخ او را به زبان فارسی داد و حتی جواب پرسش او را که به عربی مطرح کرده بود،پاسخ فرمود مرد خراسانی شگفت زده شد امام رو به ابا بصیر کرد و فرمود: ای ابا بصیر امام کسی است که زبان هر یک از گروه های مردم را بداند ونه تنها زبان آنها را بلکه زبان هر موجودی از پرنده و جاندار را به نیکی می داند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 21:27 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
دانشور مزدور«نفیع انصاری» قصد داشت ابهت و شکوه امام کاظم را نزد درباریان فرو ریزد. وقتی امام موسی کاظم از کاخ هارون بیرون آمد نفیع جلو رفته و افسار اسب امام را گرفت و مغرورانه پرسید : «آی ! تو که هستی ؟» امام از بالای اسب نگاهی کرد و با اطمینان فرمود : «اگر نسبم را می خواهی ، من فرزند محمد (ص) دوست خدا، فرزند اسماعیل ذبیح الله و پور ابراهیم خلیل الله هستم. اگر می خواهی بدانی اهل کجا هستم، اهل همان مکانی که خدا حج و زیارت آن را بر تو و همه مسلمانان واجب کرده است . اگر می خواهی شهرتم را بدانی ، از خاندانی هستم که خدا درود فرستادن بر آنان را در هر نماز بر شماها واجب گردانیده و اما اگر از روی فخر فروشی سوال کردی ، به خدا سوگند ! مشرکان قبیله من راضی نشدند ، مسلمانان قبله تو را در ردیف خود به شمار آورند و به پیامبر گفتند : ای محمد ! آنان که از قبیله خویش هم شان و هم مرتبه ما هستند ، نزد ما بفرست . اکنون نیز از جلوی اسب من کنار برو و افسارش را رد کن » نفیع که همه شخصیت وغرور خود را در طوفان سهمگین کلام امام بر باد رفته می دید ، در حالی که دستش می لرزید و چهره اش از شرمندگی سرخ شده بود ، افسار اسب امام را رها کرد و به کناری رفت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 21:25 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
طلوع تو بارش رحمت بود بر دامان انتظار «مدینه » خجسته بادنام تو که از خانه نبوت و خاندان رسالت سر بر آوردی و مدینه جهل را از روشنای جمال جمیلت ، میهمان همیشه دانایی کردی ! ای خورشید پنجمین در منظومه ولایت ربانی ! به فرخندگی میلاد مهربان تو بود که آفتاب فقاهت و دین ، درخشان تر جلوه گری کرد و شریعت شناسان از شریعه همیشه جاری دانش خدایی تو تشنگی فرو نشاندند . از خرمی میلاد توست که اینک هیچ دین پژوهی نیست که بر مائده لطیف « قال الباقر » غذای روح نخورد و از آب گوارای انیشه ننوشد. ای از خاندان متبرک نور ! اینک در عصر چراها و در روزگار شبهه ها ی ایمان ، سوز زمزم کلام و پیام الهی توست که در دل و جان دین باوران، صفا می پرورد. اگر امروزه فقیهان و دین شناسان بر منبر فقاهت و دیانتند، از فرخندگی حضور پر فروغ توست . فقیهان همگی بر مائده معرفت و دانش تو نشسته اند و دینداران در پرتو خورشید شکوفان سخن توست که راه از بی راه باز می یابند. ستون های مسجد مدینه و خشت خشت حرم آسمانی پیامبر (ص) تا هنوز ، طنین کلام شور آفرین تو را در خود دارند. از دستان دریایی تو بود که مروارید های معرفت و بینش محمدی ، بر ساحل انتظار مشتاقان می ریخت و دامن دامن گوهر به دوستداران می بخشید. اینک در ضیافت روحانی میلادت ، بوستان شکوفان هاشمی را می بینیم که بر بالای بلند صنوبران خویش می نگرد و بر آفرینش نیکوی خداوند آفرین می گوید. میلاد تو در لحظه های شادمان مدینه ، پیغام دار راستی و نیکی است و ما دوستداران نام تو ، جان و دل به مهر تو زیبا می کنیم و آواز می دهیم : « السلام علیک ایها الامام الباقر و رحمه الله برکاته » |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 16:58 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی به امام باقر گفت : چه چیزی را می پرستی ؟ امام فرمود: خداوند متعال را . پرسید: آیا او را دیده ای ؟ فرمود: «چشم ها با مشاهده حسی او را ندیده اند ، ولی قلب ها به حقیقت ایمان خدا را یافته اند . خدا را به وسیله مقایسه نمی توان شناخت و با حواس نمی توان درک کرد و شباهتی با آدمیان ندارد . خداوند به وسیله نشانه و آیاتش توصیف شده و با آنها شناسایی می شود. او هرگزدرحکم وداوری اش ستم نمی کندواین همان خدایی است که جز او معبودی نیست» مردازنزدحضرت بیرون آمد،در حالیکه پاسخ مورد نظرش را دریافت کرده و قانع شده بود و می گفت: خداوند بهتر دانسته است که رسالتش را در کدام خاندان قرار دهد . عالم بالا نور ازخاندان خاتم النبیاء والمرسلین کسب فیض می کند اما عاشقان آن حضرت از 10شب تا اذان صبح پشت درهای بسته حرم قرار دارند و تنها نور بقیع ماه آسمان است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 16:54 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
اشک ها ازدحام می کنند که دریا شوند؛ دریاها ازدحام می کنند که اشک شوند؛ اشک ها و دریاها ازدحام می کنند که توفان شوند و توفان ها دست به دست هم می دهند تا علم عباس را بر پا نگه دارند. حرم به حرم بیرق خونین عاشورا را برپا نگه می دارند، بیرق خونین عاشورا را برپا نگه می دارند تا رسم وفادرجهان زنده بماند، بیرق عاشورا را بر پا نگه می دارندتا آیین عاشقی فراموش نشود، حکایت عباس،حکایت عشق است، حکایت وفاست،حکایت دلدادگی است . مشک عباس،پراز آب نبود؛پر از آبرو بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 18:2 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم کوير و سراب را خوب ميدانم.¤¤¤ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:30 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستی های پایدار و رفاقت های صمیمی ، سلام به دوستی های خالصانه و مکتبی ، سلام بر تو که حرمت یاران را پاس می داری ! گویندبا کسی دوستی بنما که بر « عقل » و «دین » تو بیفزاید، آدمیزاده به طور معمول « اثرگذار» و « تاثیر پذیر » است . افراد اجتماع،در یکدیگر «تاثیر متقابل» دارند. اگر دوستت ترسو باشد،تو را هم ترسو می کند، اگر شجاع باشد،دلیرمی شوی ، اگر همنشین تو،آگاهتر از تو باشد،بر آگاهی ات می افزاید، اگر خوش خلق تر از تو باشد،اخلاق تو را بهتر می سازد، اگرباسخاوتمندان نشست وبرخاست کنی،بخل وتنگ نظری ازدلت بیرون میرود، و اگر بااهل تقوا محشور و معاشر باشی،تو راهم به یاد خدا می اندازند. گاهی کسانی رامی بینیم که روحی بزرگ،اراده ای استوار،همتی عالی،و نظری بلنددارند. اینگونه کسان،دست به کارهای بزرگ و اقدامات اساسی می زنند، چون از روح بزرگ،عمل بزرگ سر میزند. روح بزرگ،روح توراهم بزرگ می کند و به تو وسعت نظر و شهامت عمل میدهد. اینگونه دوستان غنیمت اند اگر نداری پیدا کن ، اگر داری قدرش را بدان، اگر داشته ای دوباره به سراغش برو، حیف است که آنان را از دست بدهی . فضائل دوست،تو را هم اهل فضل می سازد. ارزش رفاقت ها را بدان،چه بسا یک خشم بیمورد، دوست دیرینه ات را از دستت بگیرد و چه بسا یک برخورد خوب،برای تو دوست جدیدی فراهم کند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 15:27 توسط رنگین کمون
|
|
||