|
|
|
|
|
در انبوه عزادارانت،کبوتری خسته ام که نیمه دلم در حرم رضا و نیم دیگر،زائر اخت الرضاست. منم،ذره ای،گردی وغباری از خیل جمعیت عزادارانت که روز پر کشیدنت را بهانه یاد آوری رنج های سفر و زخم هایت کرده اند. منم،این ناچیز به میقات آمده، به چه زبانی باید شفاعت کریمه اهل بیت راخواست، که کریمان نخواسته می بخشند و نگفته می دانند. تمنای صله دارم. منم ساکن حریم دل، کویر دلم چون تاول پایم ترک خورده است. به بارگاه کریمه آمده ام، بانوی صدر نشینی که جمله زمان ها و مکان ها بار عام اوست. به تمنای صله آمده ام، تحفه اشک آورده ام و نامه آرزو. روزپنجشنبه (سالروز وفات حضرت فاطمه معصومه (س)) در کنار ضریح مطهر آن بزرگوار یادیاران و دعاگوی همران خوب و گرامی خواهم بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:40 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم به هوای گنبدت،راه دوری را پیموده است ای نگین انگشتری کویر خسته قم! به ستاره چینی آمده ام؛ شب های آسمانی ات را و باران را بهانه کرده ام به هنگام بهار ؛ بال خیسم،تمنای سر پناهی دارد و پای خسته افکارم،امید مامنی . اینجا به یمن قدوم تو پناهگاه اندیشه شیعه شده است. اندیشه ام را نورانی کن، ای دختر نور، ای خواهر نور!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:39 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمان خونبار و غم انگیز "قم" فراق نامه های اشک را در قالب مثنوی ریخته است و به محضر حضرت نجابت آورده است . در حیاط حرم،آهی سوزناک می وزد! گرد گنبد،نورهای معصوم به سوگ نشسته اند . کبوترهای این کوچ غریبانه را پر می سوزانند. میوه ساعات امروز قم، شروه های آتشناک است. طرحی از سفر بانویی از تبار قرآن،کوچه های دل را سیاه پوش کرده است. خیل بی شمار اشک،پشت درحرم، " اذن دخول " می طلبند تا بیایند و بر نقره های ضریح،دخیلی از شفاعت ببندند. قم،جگر گوشه ای از دیار سبز امامت را در خاک خود به افتخار نگه داشته است تا توجه همیشه باران برکت را جلب کرده باشد. شکری است بسیار،اینکه امروز،حریمش پناهگاهی است برا ی دل های گنه کار. امروز،همه گدای آستانه سپید عفت اند؛ با جانسوزترین مثنوی های تیره پوش بر لب امروز و همیشه در انتها، دو سه بیت نگفته از بغض باقی می ماند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:37 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
با آمدنت،مدینه،دامنی از عطر گلهای محمدی پر کرد. کوچه باغ های مدینه،به پیشواز نفس های بهاری ات آمدند تاخاطره عبورعطرپیامبر(ص)را از دلتنگی هایشان مرور کنند . تو آمدی تا آفتاب رویت،قبله آفتابگردان ها شود. آمدی تا شب های بی ستاره را در ماه غرق کنی و دست های تنها مانده را بگیری و تا خدا بالا بکشی. آمدی تا تکیه گاه باشی،غربت شیعیان را و فانوس شوی،جاده های مه زده را؛ تا کسی گمراه نشود و در چاه نیفتاد واین، میراث پدرانت بود و حکمت دین زلال اندیشه و دانشی که آموخته بودی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 14:52 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
آمدی و رودخانه های صداقت،از رد قدم هایت جاری شدند، نگاهت نور می پاشید پنجره های بی شمار را . آسمان،چرخی زد و آبی چشمانت را خیره ماند، تو،یازدهمین ستاره منظومه عشقی . کلامت،دل های کویری وجاهل را باران هدایت بود. و لبهای متبرکت،نور را زمزمه می کرد. روشنای اندیشه ات را هیچ خورشیدی تفسیر نمی تواند. تو آمدی و کوچه های مدینه را باران شکوفه پوشاند، آمدی و آیینه ها،به پابوسی ات، آبهای جهان را به انعکاس بر خواستند. آمدی،تو یازدهمین چراغ پرفروغ ولایت باشی .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 14:49 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار طلوع دوباره زندگی در رگ های خشکیده ی زمین... و پرده برداشتن از رازی مهیب با دستان سبز خداوند کاش جوانه زدن را از درخت،شکوفا شدن را از گُل، آواز را از رود،و پرواز را از پرنده بیاموزیم. کاش با این همه زیبایی و حیرت درآمیزیم و در این همه عظمت محو شویم. و به یاد آریم ما نیز روزی اینچنین از دنیای عدم پای به دنیای وجود نهادیم. لحظه ای در این عمیق اندیشه کنیم و به پاکی و مهربانی آن لایزال الهی ایمان بیاوریم. او که با سرانگشتان سبزش هر وجود مرده رنگ زندگی می یابد و نیستی و فنا در دنیای او معنی ندارد. وسپاس بداریم تک تک ثانیه هایی را که دیدگان مان به طبیعت زیبایش روشن شد. و در آن لحظه ی روحانی تحویل سال نو.... دعا کردیم برای همه ی آن چشمانی که گریان به آسمان دوخته شده و دستانی که نیازمند به سویش دراز گشته.... از آن گرداننده ی دلها و دیدگان از آن به وجود آورنده ی روزها وشبها و از آن تغییر دهنده حالات بندگان خواستیم: دل هایمان را همواره سبز نگاه دارد و لحظه هایمان را آکنده از یادش کند... و حال ما و همه ی مخلوقات این کره ی خاکی را به بهترین احوال تغییر دهد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 23:39 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از بزرگان گفته است : جهت زیارت،به حرم مطهر امام حسین علیه السلام رفتم، همین طور که زیارت می خواندم داشتم با آن حضرت حرف می زدم؛ (یعنی امام را می دیده است )که ناگاه دیدم جوانی وارد حرم شد و رو به ضریح سلام کرد. امام حسین علیه السلام جوابش را داد و برای او تعظیم کرد اما خود جوان این صحنه را نمی دید و من ناظر جریان بودم، تعجب کردم،این جوان چه کحرده که تا این اندازه مورد عنایت امام(علیه السلام) قرار گرفته است؟! جوان بعد از زیارت از حرم خارج شد و در حال رفتن بود که به دنبالش راه افتادم و در جای خلوتی از او پرسیدم : تو کیستی و چگونه به این مقام رسیده ایی ؟ گفت :کدام مقام ؟ گفتم :وقتی به امام حسین علیه السلام سلام کردی، آن حضرت جوابت را داد و برایت تعظیم کردم. معلوم است که تو مقام والایی نزد خدا داری؛ چه کار خالصانه ای را برای او انجام داده ای؟! جوان گفت:من بادیه نشین هستم،پدرم از من خواست که با دختر برادرش ازدواج کنم و من با این که میل باطنی به این ازدواج نداشتم تسلیم خواست پدرم شده و برای رضای خدا آن را پذیرفتم . در شب زفاف متوجه شدم که همسرم آنجه را که باید یک دختر داشته باشد ندارد و من بخاطر خدا پا روی نفسم گذاشتم و آبروی او را حفظ کرده و حیثیت او را نریختم . چندی قبل پدرم در حالیکه قدرت و توان راه رفتن نداشت از من خواست که او را به زیارت امام حسین بیارم. او را به دوش گرفته و به کربلا آوردم .پدرم بعد از زیارت،از دنیا رحلت نمود. ساعاتی قبل،اورا دفن کرده و برای وداع با اباعبدالله علیه السلام به این جا آمدم. آری ! اگر انسان کار را برای خدا و به خاطر رضای او به جا آورد آن چنان عزیز می شود که امام حسین علیه السلام به او سلام می دهدو برایش تعظیم می کند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 15:41 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار طلوع دوباره زندگی در رگ های خشکیده ی زمین... و پرده برداشتن از رازی مهیب با دستان سبز خداوند کاش جوانه زدن را از درخت،شکوفا شدن را از گُل، آواز را از رود،و پرواز را از پرنده بیاموزیم. کاش با این همه زیبایی و حیرت درآمیزیم و در این همه عظمت محو شویم. و به یاد آریم ما نیز روزی اینچنین از دنیای عدم پای به دنیای وجود نهادیم. لحظه ای در این عمیق اندیشه کنیم و به پاکی و مهربانی آن لایزال الهی ایمان بیاوریم. او که با سرانگشتان سبزش هر وجود مرده رنگ زندگی می یابد و نیستی و فنا در دنیای او معنی ندارد. وسپاس بداریم تک تک ثانیه هایی را که دیدگان مان به طبیعت زیبایش روشن شد. و در آن لحظه ی روحانی تحویل سال نو.... دعا کردیم برای همه ی آن چشمانی که گریان به آسمان دوخته شده و دستانی که نیازمند به سویش دراز گشته.... از آن گرداننده ی دلها و دیدگان از آن به وجود آورنده ی روزها وشبها و از آن تغییر دهنده حالات بندگان خواستیم: دل هایمان را همواره سبز نگاه دارد و لحظه هایمان را آکنده از یادش کند... و حال ما و همه ی مخلوقات این کره ی خاکی را به بهترین احوال تغییر دهد. آمین یا رب العالمین... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 0:7 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای متعال در قرآن مجید این مطلب را تذکر داده : لا غوینهم اجمعین الا عبادک المخلصین(ص- 82) (شیطان به خداوند گفت)به عزت و ذاتت قسم که حتما همه بندگان را گمراه و رسوا می گردانم مگر بندگان مخلص تو را . برای غلبه بر شیطان رجیم این نکات را بکار بریم: اول - ذکر خدا را فراموش نکنیم. و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین (زخرف-36) و هر کسی از یاد خدا روی برگرداند شیطان را برانگیزیم تا یار و همنشین وی گردد. ذکری که باید خوانده شود : لا اله الا الله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و صلوات و تسبیح است. دوم – به خدا پناه بردن است . قل رب اعوذبک من همزات الشیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون(مومنون – 83) ای رسول خدا بگو پروردگارا بتو پناه می برم از فریب و وسوسه های شیاطین و به تو پناه می برم پروردگارا از اینکه شیاطین (انس و جن) به مجلسم حاضر شوند. سوم – صدقه دادن است که در روایت است که راه شیطان را می بندد. چهارم – مبارزه با نفس اماره است. من اتهم نفسه امن خدع الشیطان(امام علی) کسی که نفس خود را متهم و مقصر دانست از مکر شیطان آسوده گشت. پنجم – دنبال علم و عالم رفتن است زیرا نیروی علم مدافع عالم است از شر شیطان . ششم – خلوت نکردن با زنان نامحرم است . هفتم – نگهداشتن زبان از غیبت،تهمت،دروغ،فحاشی ... هشتم – توبه و استغفار نهم – تداوم محافظت بر استغفار دهم – شناخت کار و گفتار شیطان یازدهم – دشمن ابلیس لعین و شیطان رجیم بودن . دوازدهم – دوری از کارهای شیطان و از شیطان پرستان ، و پرهیز از مجالسی که شیطان در آن راه دارد. سیزدهم – حرص و حسد و کبر را در خود راه ندادن . چهاردهم – دوری گزیدن از هر گناه و معصیت . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 23:18 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
براي همه لحظات جادويي متشكرم ! استاد اخلاقم! محرومیت از شما سالی گذشت؛ یاد و خاطرات شیرین ایام با شما بودن را در قلب خود تا ابد جاودانه خواهم داشت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 21:22 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
نقل است:شخصی را یک شبی اتفاقی حاجت به خانه دوستی افتاد. دوست را آواز داد؛اما چون صاحب خانه صدای یار خود شنید و شناخت؛ شمشیری حمایل خود کرده و کیسه زری در دست و کنیز زیبائی در پشت سر، درخانه اش بگشود و با او معانقه نمود رفیقش پرسید: که کیسه زر و شمشیر و کنیز بهر چیست ؟ گفت:باخودفکرکردم که دوست من بی وقت به درخانه من آمده خالی ازسه حال نیست. 1- دشمنی با او آغاز خصومت کرده که به حمایت من نیازمند است . 2- یا فقر و فاقه بر او غلبه کرده که به زر محتاج است . 3- یا از تنهایی دلتنگ شده به مونسی مشتاق است.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:31 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت! آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد! حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد! نمی توان از او رنجشی به دل گرفت ! بلکه باید تنها از خود رنجید! که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند! این خود دردی کشنده است ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 19:53 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛ غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... . پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد! چرا که او عاشق جزیره بود! عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت: غرور ممکن است مرا با خود ببری؟ عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد! وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 22:51 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد نوروز من ار عید بون آمدی از شهر چونست که عید آمد و نوروز نیامد مه می طلبیدند و من دلشده را دوش در دیده جز آن ماه دل افروز نیامد آن ترک ختایی بچه آیا چه خطا دید کامروز علی رغم بدآموز نیامد خورشی چو رسمست که هر روز برآید جانش هدف ناوک دلدوز نیامد تا کشته نشد درغم سودای تو خواجو در معرکه عشق تو پیروز نیامد. خواجوی کرمانی به یاد استاد اخلاقم که در نوروز امسال از ایشان بی بهره بودم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:52 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار رستاخیز طبیعت است . تحویل سال که اعلام می شودانگار صور اسرافیل به صدا در می آید. قیامتی بر پا می شود. دانه ها سر ازخاک بیرون می آورند همانند مردگان از گور. همان گونه که در قیامت نیکان و بدان از خاک سر بر می آورند، در رستاخیز طبیعت هم گل و سبزه می روید،هم علف هرز. در پیشگاه بهار هم درختانی بادستهایی پر از شکوفه و گل حاضر می شوند و هم درختانی که جز شرمندگی بار و برگی ندارند. سرنوشت گل و سبزه نوازش نسیم است و عاقبت علف هرزه چیده شدن و نابودی. فرجام بعضی از درختان سپرده شدن به دست تبر است و هیزم شدن، و تقدیر بعضی دیگر عزیز بودن و گرامی شدن نزد باغبان. به راستی در رستاخیز حقیقی و در پیشگاه الهی ما چگونه خواهیم بود؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 18:17 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
بار دیگر طنین سبز بهار دل های مشتاق زیبایی و طراوت و بالندگی را نوازش داد ، بهار آمد و زمستان رخوت حجاب از طبیعت دلکش بر گرفت . در این بهار دلنشین دست دعا به سوی آسمان آبی رفیع بر می آوریم و از خداوند منان می خواهیم تا دلهای ما را به بهاری پر از معنویت عادت دهد و زمهریر اندوه را از هر دل مهربان و سبز آجینی برگیرد. از خداوند رحمان و رحیم مسئلت داریم سال جدید را سال عزت مسلمانان راستین جهان ، سال بهروزی هموطنان ایران ، سال اجابت آرزوها و دعاهای همه دل شکستگان قرار دهد. انشاا... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 0:59 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
کعبه،آکنده از ازدحام ناخدایان کر و کور بود؛ خانه ها تهی از آوای شوق و شور ؛ دختران بی گناه،آرمیده در زیر خروار ها خاک خاموش و سرد هزار گور! دشت ها خسته بودند،جنگل ها بی خورشید، کوه ها ابری،آسمان خاکستری و فصل ها سر در گریبان. چشمه ها تشنه بودند،آفتاب غمگین، پنجره ها خاموش،جاده ها سوگوار و آدمیان،سرگشته و حیران. کوچه ها غریب بودند؛ لحظه ها سنگین، نگاه ها منتظر،زمین بی پناه و دل ها و جان ها بی سر و سامان. و ناگهان،بهار از راه رسید؛همچون خورشید و آتشکده " فارس " خاموش شد. بت ها سر نگون شدند و کنگره های قصر " کسرا " واژگون ... مردی آمد از تبار هابیل ، در ربیع عام الفیل . و درخشید؛ چندان که نورش به تمامت آفاق رسید و عالم از آن روشن گردید ... آمد و پاکیزه بود، و بی درنگ به ندای توحید،زبان گشود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 14:25 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
نفس هایت،معجزه مسیح است و چشمانت،جسارت موسی . ایوب،فصلی از صبوری تو است؛ آن هنگام که صفحات جاهلیت را ورق می زدی و استخوان هایت را سرمای آنهمه بی خبری،می سوزاند . نوح بودی؛وقتی که آخرین کشتی نبوت را بر اقیانوس سخن چینی ها بغض ها می راندی؛ بی آنکه بادهای هرزه کینه و جهل،روح استوارت را بلرزاند. تو آن آخرین فرستاده ای که تمام رسولان خداوند،به ستایشت بر خاسته اند . تو آن خاتم عشقی که تا جهان باقی است آزادگان زمین، به پابوسی ات می شتابند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 14:24 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
ای که میلادت،نقطه عطف خلقت است! بر تو درود که عشق،خود را با نام تو تجلی داد و خلقت،بی وجود تو معنایی نداشت؛ ای بهترین خلق که پیامبران سلامت می کنند و تو را سید خویش می خوانند؛ ای آنکه خدا از نور خویش ،تو را آفرید و بر تو سلام داد و جهانی را در رکاب تو گذاشت تا معلوم شود که تاریخ انسان ،چون تو نداشته و چون تو نمی آورد؛ و ای چراغ رها شده در پرواز ! تو عاشقانه سرود زندگی در گوش خلق زمزمه کردی ؛ بر تو درود ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 14:21 توسط رنگین کمون
|
|
||
|
|
|
|
|
تحریفات گذشته را بپیراید و " دین نحیف " و " دین قیم " را مژده بدهد به ساکنان سراجه انس که در جست و جوی نشانه اند. خاتم انگبین آمده است تا حجت الهی را بر خاک نشینان تمام کند و کتاب وحی را ببندد. صاحب خلق عظیم آمده است تا ظرف وجود آدمیان را از مکارم اخلاق لبریز سازد، دوباره بر افروزد،برای شب های هجران نور بیاورد، برای سفره ای فقیر نان بیاورد. آمده است تا بر لب یتیم،لبخند بکارد و بر دل های مریض،امید . مادّه است تا شمع باشد،تا آیین دلبری کردن را به انسان ها بیاموزد . جهان،بر خاسته است؛ بر خیزید که محمد مصطفی صلی الله علیه وآله آمده است . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 14:20 توسط رنگین کمون
|
|
||